بسیاری با دیدن واژهی «فلسفه»، به یاد گفتههایی درهمپیچیده چون این میاُفتند:
«… میان افراد و وُجودات متعدّده و حقایق متکثره که بذواته متعدد و متکثرند، نه مجرد عارضالاضافه که متماثل باشند اختلاف در وجود است به کمال و نقص و در نفس طبیعت وجود و وجودات مختلف متفقالاصل اند …»[[a]، ص 74].
و آنگاه، سخت دلزده و هراسان میشوند.
اما فلسفه چیست؟ آیا اندیشههای شگفت دربارهی چیزهای دور از ذهن و سخن گفتن با واژههای ناآشنا است؟
برخی نیز، فلسفه و تاریخ را سرگرمی روزگار کهنسالی میشمرند؛ یعنی، باید فلسفه و تاریخ را پس از مثلاً شصتسالگی، هنگامِ لم دادن کنار آتشدانی گرم، خواند.
اما در این گونه نگاهها، از دید من، اشتباهی بزرگ و بیگمان، خطرناک نهفته است: دریافتی نادرست از «فلسفه».
سقراط (Socrates)* در سخنی ژرف و زیبا، گفته است «زندگیِ ناسَخته* ارزش زیستن ندارد.» [Apology, 38a]. فلسفه پیچیدهگوییهای تودرتو نیست. فلسفه صندوقچهای از اندیشههای خاک خورده دربارهی چیزهای دور از ذهن نیست. فلسفه همان «دوستداریِ خرد» (love of wisdom) است. فلسفه روشِ درستْ اندیشیدن است[b]. ویتگنشتاین (Wittgenstein)* گفته است «فلسفه نبردی است در برابر فریفته شدنِ خِرد با افسون زبان.» (Philosophical Investigations, nr. 109 *). فلسفه فقط از «واجب الوجود» و «اُسطُقُسات» پرسش نمیکند؛ پرسشهای فلسفه همان پرسشهای روزانهی ماست که موشکافانهتر پرسیده شدهاند.
گوشهای از فرهنگ ایرانی که همواره چنین اندیشیدنی را (اندیشهی پرسشگر، موشکاف و روشمند) برنتابیده و بازداشته است، از «فلسفه» غولی بیشاخ و دُم تراشیده که در سردابهی تاریک ذهن نهان است و کاری جز هدر دادن زندگانی خوش آدمی بر سر چیزهای بیهوده (و گاه، گمراهیزا) ندارد [برای بیشتر دانستن دربارهی تاریخ فکر فلسفی در جهان اسلام، نگ. [c]]
«با دف و نی دوش آن مرد عرب / وه چه خوش می گفت از روی طرب
ایها القومُ الذی فی المدرسه / کلُّ ما حصلَّتموهُ وَسوَسه
فکر کم ان کان فی غیر الحبیب / ما لکم فی النشأه الاخری نصیب
فَاغسلوا یا قوم عن لوح الفؤاد / کل علم لیس ینجی فی المعاد» [شیخ بهایی، *]
تانکوانی (Tancoigne) (یکی از همراهان ژنرال گاردان (Gardane)* فرانسوی و دانشآموختهی مدرسه زبانهای خاوری فرانسه*)، در 24 فوريه 1808 م.، دربارهی ایرانیانِ روزگار عباس میرزا شاهزادهی قاجار، چنین نوشته است [*، ص 300 - 301]:
جای تأسف است با آن که آدمی دوست ميدارد چنان شایستگی و استعدادهاي سرشتی در ايرانيان ببيند، ایشان، در دانش، چنین واپس اُفتاده باشند. آنان باهوش و تيزذهن اند و به آموزش و يادگيري گرایش دارند، ولي آنچه ندارند، مشعل فلسفه (flambeau de la philosophie) است تا از اين رهگذر بتوانند چندان آگاهيای به دست آورند تا در دانشها و فنون، با ما برابر شوند [*].
«فلسفه محصول و نتیجهی حیرت است؛» ارسطو (Aristotle)* در کتاب «متافیزیک» این را گفته است [[d]، ص 15]. شاید گفته شود تا امروز، از فلسفه چه کاری برآمده است و چه دردی از ما درمان کرده است؟ اما، به گمان من، این تنگنظری در حقِّ فلسفه است. برای نمونه، به یاد آورید که دانش (science) در دامان فلسفه پرورده شد و دانشمندان را تا سدهی 18 م. «فیلسوف» میگفتند [[e]]. به یاد داشته باشید که مفاهیمی گرانبها چون حقوق انسانی، حق آزادی بیان، حق آموزش همگانی، عدالت اقتصادی و بسیاری چون اینها، همه دستاورد چندین سده کوششِ فیلسوفان پرکار و سختکوش بوده است. یک دم، زیستن در جامعهای قبیلهای را تصور کنید تا تفاوت را دریابید.
ارزش و اعتبار فیلسوف نه در مسایلی که حل میکند، که در پرسشهایی است که پیش مینهد (هنگامی که مسألهای را برای همیشه، حلشده بدانیم، معمولاً ارزش و گیرایی آن نزد فیلسوفان از میان میرود). بخش هنگفتی از بزرگی سقراط [و گناه وی در یونان باستان] از توانایی او در آشکار ساختن این واقع سرچشمه میگیرد که وی نشان داد ما معمولترین و آشناترین واژههایی را که خود به کار میبریم ــ مانند شجاعت ــ درنمییابیم. او حیرت و پرسیدن را به ما آموخت. [[d]، ص 15]
اما سرانجام، شاید «اندیشیدن روشمند» (فلسفه) هم، نتواند گره از کار فروبستهی ما بگشاید [*]. گرچه، بیگمان بی آن، راه پیمودن نتوانیم (برای نمونه، نگ. دِزمُند، ویلیام (2005)، آیا روزِ سَبتی* برای اندیشیدن هست؟ [*]). سخن گرانبهای جلالالدین بلخی* را در یاد آورید:
« آن یکی نحوی* به کشتی در نشست / رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
گفت هیچ از نحو خواندی؟ گفت لا / گفت نیمِ عُمر تو شد در فنا
دلشکسته گشت کشتیبان ز تاب / لیک آن دم، کرد خامُش از جواب
باد کشتی را به گردابی فکند / گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن*، بگو/ گفت نی، ای خوشجوابِ خوبرو
گفت کل عمرت ای نحوی فنا ست / زانک کشتی غرق این گردابها ست» [مثنوی، 1: 137* ]
و شاید «شنا دانستن» هم، ما را به جایی نرساند:
«زیرکی سَبّاحی* آمد در بِحار / کم رَهَد، غرق است او پایان کار
هِل سباحت را رها کن، کبر و کین / نیست جیحون، نیست جو، دریا ست این
وانگهان، دریای ژرف بیپناه / دررُباید هفت دریا را چو کاه …
کاشکی او [= پسر نوح] آشنا ناموختی / تا طمع در نوح و کشتی دوختی
کاش چون طفل از حِیَل جاهل بُدی / تا چو طفلان چنگ در مادر زدی» [مثنوی، 4: 52 *]
اما بیایید دوباره به «غول تنهای» فلسفه نگاهی بیندازیم و احوالی از او بپرسیم؛ باشد که گوهری زَفت* در چنته داشته باشد. ما به اندیشیدن روشمند در زندگی امروزینمان بسیار بیش از گذشته نیازمندیم. پرسشهای فرارو دشوارتر شدهاند و پاسخ ما بدانها اثرهای بزرگتری در جهان دارد. به ویژه، از دید من، برای دانشپژوهان امروز، آشنایی با فلسفه ناگزیر است. دانشپژوهان باید بدانند «دانش» (science) چیست و از کجا آمده و به کجا میرود [برای آگاهی بیشتر، نگ. [f]،[g]،[h]].
* * *
دانستن دیدگاههایتان در این باره، برایم بسیار پُراَرج است.
[a] سجّادی، سیّد جعفر (1375)، فرهنگ علوم فلسفی و کلامی، واژهی «اشتراک وُجود»، انتشارات امیرکبیر.
[b] برای دیدگاههای دیگر در این باره، نگ. 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8.
[c] ابراهیمی دینانی، غلامحسین (1385)، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، 3 جلد، طرح نو [*].
[d] استنفُرد، مایکل (1387)، درآمدی بر فلسفهی تاریخ، ترجمهی احمد گلمحمدی، نشر نی [*، +].
[e] Christophorou, L. G. (2002), Place of Science in a World of Values and Facts, Kluwer, Chp. 5.
[f] Castelao-Lawless, T., Epistemology of Science, Science Literacy, and the Demarcation Criterion: The Nature of Science (NOS) and Informing Science (IS) in Context, IS2002 Proceedings of the Informing Science + IT Education Conference, June 19-21, 2002 Cork, Ireland; pp. 0251-0260.*
[g] Ziman, J. (2001), Getting scientists to think about what they are doing, Science and Engineering Ethics 7: 165-176.
[h] Gooday, G. et al. (2008), Does Science Education Need the History of Science, Isis 99: 322-330.