اندوه بزرگان

ابوریحان بیرونی (زاده‌ی ۱۴ شهریور ۳۵۲، کاث، خوارزم – درگذشته‌ی ۲۲ آذر ۴۲۷، غزنین):

«چون در كار مردم اين روزگار مي‌نگرم كه همگان در همه جا سيماي ناداني به خود گرفته اند و با اصحاب فضل دشمني مي‌ورزند و هر كس را كه به زيور دانش آراسته است، مي‌آزارند و گونه گونه ستم و بيداد درباره او مي كنند،‌ نزديك است كه آنچه اصحاب صناعت احكام نجوم در دورها و تأثيرات كواكب در سده‌ها و هزاره‌هاي آن گفته اند و گردش همه كارهاي جهان را از روي آن دانسته اند،‌ باور دارم! با آن كه امت بر گمراهي يك سخن نمي‌شود، چنان است كه گويي همگان بر نيك شمردن ناپسندترين خوي‌ها و زيانمندترين آنها كه آزمندي نه به راه درست آن است،‌ گرد هم آمده اند. در ميان ايشان نمي‌بيني جز دستي كه دراز است و از پستي خودداري نمي‌ورزد و به آزرم و بزرگ منشي باز نمي‌گردد. در اين باره بر مركب همچشمي سوار ند و از هر فرصتي براي بيش‌تر نمودن اين آزمندي بهره مي‌گيرند و كار به جايي كشيده است كه يك باره دانش‌ها را ترك گفته اند و به خدمتگذاران دانش بيزاري مي‌نمايند. كساني از ايشان كه در اين راه زياده روي پيشه كرده اند،‌ دانش را به گمراهي نسبت مي دهند تا همانندان نادان خود را به آن دشمن سازند و به آن رنگ بدبيني مي‌زنند تا در كوفتن دارندگان دانش را بر خود بگشايند و بدين گونه با برافتادن ايشان، چگونگي احوال خودشان پوشيده بماند و آنان كه خوي درشت دارند و برخود لقب داشتن انصاف نهاده اند، ‌همچون كينه توزي به سخن‌هاي دانشي گوش فرامي‌دارند تا در پايان به نهاد بد خود بازگردند و فرزانگي تمامِ خود را با گفتن اين سخن كه «در آن چه سود است؟» آشكار سازند. اين بدان سبب است كه از برتري آدميان بر ديگر جانوران آگاهي ندارند و نمي‌دانند كه اين برتري تنها به دانش است كه جز بدان بر ايشان حجت نگيرند و اين كه دانش به خودي خود خواستني است و شادي راستين جز از آن فراهم نمي‌شود. براي چيزي،‌ كدام سودمندي آشكارتر و كدام كارآمدي بيش‌تر از آن است كه در دسترس يافتن به سود و دوري جستن از زيان در دين و دنيا جز به آن فراهم نشود و اگر آن نباشد، بسا كه آنچه به آن دست مي‌يابند، بدي باشد و آنچه از آن دوري گزيده اند نيكي.»

عمر خیام نیشابوری (زاده‌ی ۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ خورشیدی – درگذشته‌ی ۱۲ آذر ۵۱۰ خورشیدی):

«ما گرفتار روزگاري هستيم كه از اهل علم فقط شمار اندکی،‌ مبتلي به هزاران رنج و محنت باقي مانده ‌كه پيوسته در انديشه آن اند كه غفلت‌هاي زمان را فرصت جسته به تحقيق در علم و استوار كردن آن بپردازند و بيش‌تر عالِم نمايانِ زمان ما حق را جامه باطل مي‌پوشند و گاهي از حد خودنمایي و تظاهر به دانايي، پا فراتر نمي‌نهند و آنچه را هم مي دانند جز در راه اغراض مادي پست به كار نمي‌برند و اگر ببينند كه كسي جستن حقيقت و برگزیدن راستي را وجهه‌ی همت خود ساخته و در ترك دروغ و خودنمایي و مكر و حيله جهد و سعي دارد،‌ او را خوار مي‌شمرند و تمسخر مي‌كنند.»

فارسی بنویسیم

دوستان گرامی،

اگر تخته‌کلیدِ (keyboard) فارسی ندارید یا نوشتن فینگلیش (finglish) [*] برایتان آسان‌تر است، می‌توانید از ویرایشگر وب‌پایه‌ی «بهنویس» بهره بگیرید. برای بهره گیری از این نرم‌افزار بدین نشانی رهسپار شوید:

ویرایشگر بهنویس

آیا هوشبهر شما از فاینمن بیش‌تر است؟

گفتار نخست.

آ) اگر می‌پندارید هوشبهرتان (IQ / intelligence quotient)* از فاینمن بیش‌تر است، من هرگز باور نمی‌کنم؛ اگر این گونه است، چرا نام شما را در میان نامزدهای جایزه‌ی نُبل (Nobel prize) ندیده‌ام؟ مقاله‌های دانشی شما هم میان مقاله‌های پُراِستناد (highly-cited paper) [*] دیده نمی‌شود. حتَی، هرگز نشنیده‌ام که مانند فاینمن، با راه انداختن بحثی در فلسفه، فلسفه‌پیشگانِ هم‌دانشگاهی‌تان را دست انداخته باشید [نگ. حتماً شوخی می‌کنید آقای فاینمن*].  فاینمن، همسال شما که بود، از این کارها بسیار کرده بود. پس، پیشنهاد می‌کنم دوباره آزمون هوشبهر بدهید [نگ. اینجا]! (یا ادامه‌ی این نوشته را بخوانید.)

ب) اگر هوشبهرتان را کم‌تر از فاینمن می‌دانید، دیگر نمی‌فهمم چرا در رشته‌ی پژوهشی‌تان مانده‌اید؛ رهایش کنید؛ هوش‌تان کم است و «کسی نخواهید شد.» دست کم، شاید بهتر آن باشد که در پی پیشه‌هایی مانند چوب‌تراشی، لوله‌کشی، کشاورزی یا ساخت و ساز بروید که هوشبهر کم‌تری نیاز دارند. باشد که* آینده‌ی بهتری در پیش روتان باشد!

پ) اگر نمی‌دانید «هوشبهر» چیست، به گزینه‌ی (ت) نگاهی بیندازید.

ت) هوشْبَهر (IQ / intelligence quotient) چیست؟

نمی‌دانم چرا نام این آزمون را «آزمون هوشبهر» نهادند تا این همه کژفهمی و دردسر و آسیب در جامعه‌ی انسانی پدید آورَد. شاید شما هم شنیده باشید ــ یا مانند simply.complex [*] یا تانکوانی [*] باور داشته باشید ــ که «ایرانیان بسیار تیزهوش اند»؛ یا یهودیان (از تیره‌ی اشکنازی*) «باهوش‌تر از نژادهای دیگرند»؛ شاید هم از زبان پدر یا مادر یا آموزگارِ کسی شنیده باشید که وی «بسیار باهوش» است؛ یا شاید از زبان دانشجویان شنیده باشید که فلان دانشمند یا دانش‌پژوه «هوش بسیار» دارد.
بدبختانه، «هوش» از آن واژگان گُنگ و بی‌گمان، مهم است ــ مانند «عدالت» و «میانه‌روی» ــ که در زبان همگان افتاده است.

امّا تعریف «هوش» چیست؟[i]

اگر این پرسش را از روانشناس بپرسیم، به احتمال فراوان پاسخی قطعی نخواهیم گرفت. احتمالاً روانشناس بر این باور خواهد بود که اصطلاح هوش دامنه‌ی گسترده‌ای از توانایی‌های شناختی را در بر می‌گیرد، اما برای تعیین این که کدام رفتارها یا کارکردها نماینده هوش اند، فراهم آوردن نمایه‌ای دقیقْ (indicator) ناشُدنی به نظر می‌رسد. اما برخی از روانشناسان هم تا آنجا پیش می‌روند که می‌گویند هوش همان چیزی است که آزمون‌های هوش اندازه می‌گیرند، زیرا هوش را بر پایه‌ی توانایی در انجامِ آزمون هوش تعریف می‌کنند.

مفهوم هوش در سده‌ی گذشته (20) همواره در دگرگونی بوده است و بر پایه‌ی ارزش‌های رَوامَند [: رایج] در هر دوره، دیدگاه‌ها درباره‌ی هوش و روش سنجش آن دیگرگونه شده و خواهد شد. دریافت این نکته بسی ارزشمند است که مفهوم «هوش»، موضوعی ساده سنجیدنی، مانند قد و وزن، نیست.

در کل، می‌توان گفت که سه نگره [: theory] اصلی و متفاوت درباره‌ی «هوش» در میان دانش‌پژوهان یافت می‌شود:

1) نگره‌ی واکافتی [: analytical] که از امتیازهای به دست آمده از آزمون‌ها و واکاوِشِ [: analysis] آنها برای نشان دادن چیستی یا ساختار هوش بهره می‌گیرد. این روش را، به سبب پافشاری‌اش بر اندازه‌گیری مداد و کاغذی، می‌توان روش کمّی یا روان‌سنجشی (psychometric) نامید.

2) نگره کیفی در برابر دیدگاه کمّی است و در پژوهش‌های پُرآشنای ژان پیاژه (Jean Piaget)* آشکار است. در این دیدگاه به تفاوت‌های فردی چندان توجهی نمی‌شود، بلکه گرایش بیش‌تر به پیشرفت «هوش» طی مرحله‌های رشد است. تأکید این دیدگاه بر رشد اندیشه‌ی انتزاعی و چگونگی سازمان‌دهی دانسته‌ها در روند دگرگونی به سوی رَسادگی [: بلوغ] است.

3) نگره‌ی دیگر بیش‌تر به جنبه‌های تَنکَردی (physiologic) هوش توجه می‌شود و شناخت‌پژوهان (cognitive scientists) بدان می‌پردازند.

پس، هنگامی که از «هوشبهر» سخن می‌گوییم، ناخودآگاه از نگره‌ی روان‌سنجشی (نگره‌ی 1) پیروی می‌کنیم. اما باید به یاد داشت که نگره‌ها به دست آمده از آزمون‌ها هستند و نام‌های داده شده به جزءها، بُعدها یا عامل‌های نگره‌ها، به واقع، نام‌هایی اند که پژوهشگران بدین عامل‌ها داده اند و این نام‌ها را نباید بِسان برچسب‌هایی انگاشت برای «هَستیمَندانی» [: existence] که واقعاً در جهان بیرونی حاضرند.

به هر حال، نخستین بار چارلز اسپیرمن (Charles Edward Spearman)*، روانشناس و آماردان انگلیسی، بود که در آغاز دهه 1900 م، عاملی به نام «عامل g» یا «هوش عمومی»* ارایه کرد و چنین می‌پنداشت که عامل g در همه‌ی کارهای اندیشه‌بَر دخالت دارد. هرچند، پس از آن، پژوهش‌های وی انتقادها و جُستارهای فراوانی برانگیخت، اما دیگر چنین مفهومی از «هوش» در میان همگان جا اُفتاده بود. دیگر، گفتمان‌ها صرفاً پژوهشی نبودند، بلکه موضوع جنبه‌های پرورشی و سیاسی نیز، در بر داشت. گولد (Stephen Jay Gould)* این نکته را با سخنی شیوا چنین توضیح داده است[ii]:

کژسنجی انسان

کژسنجی انسان

بر پایه نگره‌ی gیِ اسپیرمن، می‌توان بر پایه مقیاسی از هوش‌ِ فطری، برای هر کودک جایگاه معینی گماشت [: اختصاص داد]؛ مابقی چندان مهم نیست. توانایی عمومی را می‌توان در آغاز زندگی اندازه گرفت و کودکان را بر پایه هوشمندی که انتظار می‌رود در آینده از خود نشان دهند، دسته بندی کرد. [اما] بر پایه نگره‌ی … ثِرستُن (Louis Leon Thurstone)*، توانایی کلی‌ای که بتوان اندازه گرفت، وجود ندارد. گروهی از کودکان در برخی زمینه‌ها تواناترند، در حالی که برخی دیگر درکیفیت‌های ذهنی دیگری بر دیگران برتری دارند… .
[هرچند،] از میان یک دوره‌ی رکود اقتصادی که بسیاری از نخبگان اندیشه‌ورز را به تنگدستی کشاند، آمریکایی با آرمان برابری‌خواهانه …، برابریِ سنتی طبقه‌ی اجتماعی انگلیسی را با ارزش‌های درونی آن به نبرد خواست. عامل g‌ی اسپیرمن کنار غلتید و ارزش هوش عمومی او نیز، با آن تبخیر شد.

گیلفُرد (Joy Paul Guilford)*، از روانشناسان پیرو نگره‌ی روانسنجشی، باور داشت که نگره‌های پیشین درباره‌ی غنا و گونه‌گونی‌ِ هوش، بی‌عدالتیِ بسیار روا داشته اند. به گمان وی، به جای یک یا دو-سه عامل هوشی، دست کم، 150 تواناییِ عقلیِ جداگانه یافت می‌شود.

نژادها و کاسه‌های سر

نژادها و کاسه‌های سر

اما داستان همین جا پایان نمی‌یابد. مردم از پژوهش‌های نوی روانشناسان سر در نمی‌آورند و نگره‌های ساده‌انگارانه [: naïve]، مانند نگره‌ی تک عاملی اسپیرمن (نگره‌ی هوش فطری)، آنها را بیش‌تر از گوش فرا دادن به پژوهش‌های سخت‌گیرانه‌ی دانش‌پژوهان، خرسند می‌کند؛ شاید هم، در این نگره فطری چیزی یافت می‌شود که می‌توان با آن ــ با استدلالی سراپا «علمی» ــ بر دیگران فخر فروخت و ادعای سروری بر دیگران کرد [برای نمونه، نگ. تمرین اِلییُت *].

بررسی‌های دقیق‌تر نگره‌های عاملی هوش، این مطلب را که پژوهش‌های دانشی، همواره عینی و سوناگرفته [: بی‌طرف] اند، به چالش می‌کشد [نگ. تفاوت‌های فردی، فصل 3]. در جامعه‌ی دانشی [: scientific community]، انتقاد‌های بنیادی سختی ــ حتی از درون گرایش روان‌سنجی‌ ــ بر نگره‌های روان‌سنجشی هوش ایراد شده است. این دیدگاه انتقادیْ به تکیه کردن بر آزمون‌ها و آمارها را برای توصیف فرد در یک لحظه زمانی اعتراض می‌کند و می‌گوید که این کار، پیچیدگی، گوناگونی و انسان‌بودگی اساسی یک فرد را تا اندازه‌ی یک عددِ تنها (هوشبهر) فرومی‌کاهد. هوشبهر محدوده‌ای باریک از مهارت‌ها و توانایی‌های فرد را در بر می‌گیرد و بسیاری دیگر از توانایی‌ها را نادیده می‌انگارد. از آن بدتر این که این عدد برای پیشبینی و حتی شکل دهی به آینده‌ی فرد به کار می‌رود. کاربرد هوشبهر برای هدف‌های پیشه‌ای ــ مانند گزینش افراد برای پیشه‌ای ویژه ــ یا هدف‌های آموزشی ــ مانند تصمیم گیری درباره‌ی مدرسه‌ای که کودک باید بر پایه‌ی هوشبهر خود در آن به آموختن بپردازد ــ نمونه‌هایی از این پیش‌گویی‌ها ست. چنین دسته‌بندی‌هایی برای اقلیت‌های نژادی، کُندآموزان، کودکان و بزرگسالان واپسمانده‌ی ذهنی، بسیار زیانبار بوده است. این آزمون‌های هوش بر کسانی که امتیاز بدی از آنها گرفته‌اند، مهر خواری می‌زنند و این کار ممکن است که بر حس خودباوری (self-trust) و زندگی آینده‌ی کاری و آموزشی ایشان، اثرهای بدی بگذارد. از این گذشته، در این باره، باید نگران گونه‌ای از پیشگویی سوگیرانه باشیم و آن این که اگر فرد به پیروی از آموزگاران، پیرامونیان یا پدر و مادر خویش، بر پایه هوشبهر، درباره کارکرد و بازده اموزشی یا کاری خود انتظارهای ویژه‌ای پیدا کند، همین باور ممکن است سبب شود که او به همان خوبی/بدی که دیگران از وی چشم دارند، کار کند یا یاد بگیرد (پدیده‌ی پیگمالییُن / Pygmalion effect *). در این باره، گواه‌های فراوانی از مدرسه‌ها گردآوری شده است که نشان می‌دهد چنین پدیده‌ای امکان‌پذیر است[iii]؛ برای نمونه، در یکی از آزمایش‌ها، در آغاز سال آموزشی، به برخی از آموزگاران گفته شد که بیست نفر از شاگردان کلاس آنها از هوشبهر بسیاری برخوردارند ولی از دید شکوفایی ذهنی، «دیررَس» اند و بنا بر این، چنین انتظار می‌روند که ایشان در آن سال اموزشی، پیشرفت خوبی کنند. در واقع، این آموزگاران را، خودخواسته، گمراه کرده بودند؛ همه‌ی آن کودکان هوشبهر میانه‌ای داشتند. با این حال، در پایان سال، همه‌ی آنان امتیازهای بالایی در آزمون‌های درسی به دست آوردند. انتظارهای آموزگاران درباره‌ی کارکرد عالی این کودکان سبب شد که انها واقعاً به کارکردی برسند که از آنان انتظار می‌رفت. توقع ممتاز بودن به دلسوزی، علاقه‌مندی و محبت آموزگاران به این کودکان انجامید و کودکان نیز، با بالاترین حدّ توانایی‌های خویش بدین انتظارها پاسخ دادند.

*

اما اینها نیز پایان داستان نیست. مجادله بر سر «هوش»، در میان همگان، همچنان پی‌گرفته می‌شود. گفتار دوم را حتماً بخوانید.

دانستن دیدگاه‌هایتان برای خوارزم، بسیار گرانبها است؛ از بازگویی آنها دریغ نکنید.


[i] پاره‌ی هنگفتی از این بخش، از این کتاب بر گرفته شده است که از کتاب‌های درسی دوره‌ی کارشناسی روانشناسی، در دانشگاه علامه طباطبایی* است و خواندن آن را به همه دوستان پیشنهاد می‌کنم:

شَکلتُن، و. و فلِچِر، ک. (1376)، تفاوت‌های فردی، ترجمه‌ی ی. کریمی و ف. جُمهُری، انتشارات فاطمی.

Shakleton, V. and Fletcher, C. (1984), Individual Differences, Theories and Applications: Theories and Applications, Taylor & Francis. [*]

[ii] Gould, S. J. (1981), The Mismeasure of Man, Norton. [*]

[iii] Rosenthal, R. and Jacobson, L. (1968), «Pygmalion in the classroom», The Urban Review 3 (1): pp. 16-20. [*]

غولی به نام فلسفه

بسیاری با دیدن واژه‌ی «فلسفه»، به یاد گفته‌هایی درهم‌پیچیده چون این می‌اُفتند:

«… میان افراد و وُجودات متعدّده و حقایق متکثره که بذواته متعدد و متکثرند، نه مجرد عارض‌الاضافه که متماثل باشند اختلاف در وجود است به کمال و نقص و در نفس طبیعت وجود و وجودات مختلف متفق‌الاصل اند …»[[a]، ص 74].

و آنگاه، سخت دلزده و هراسان می‌شوند.

اما فلسفه چیست؟ آیا اندیشه‌های شگفت درباره‌ی چیزهای دور از ذهن و سخن گفتن با واژه‌های ناآشنا است؟

برخی نیز، فلسفه و تاریخ را سرگرمی روزگار کهنسالی می‌شمرند؛ یعنی، باید فلسفه و تاریخ را پس از مثلاً شصت‌سالگی، هنگامِ لم دادن کنار آتشدانی گرم، خواند.

اما در این گونه نگاه‌ها، از دید من، اشتباهی بزرگ و بی‌گمان، خطرناک نهفته است: دریافتی نادرست از «فلسفه».

سقراط (Socrates)* در سخنی ژرف و زیبا، گفته است «زندگیِ ناسَخته* ارزش زیستن ندارد.» [Apology, 38a]. فلسفه پیچیده‌گویی‌های تودرتو نیست. فلسفه صندوقچه‌ای از اندیشه‌های خاک خورده درباره‌ی چیزهای دور از ذهن نیست. فلسفه همان «دوستداریِ خرد» (love of wisdom) است. فلسفه روشِ درستْ اندیشیدن است[b]. ویتگنشتاین (Wittgenstein)* گفته است «فلسفه نبردی است در برابر فریفته شدنِ خِرد با افسون زبان.» (Philosophical Investigations, nr. 109 *). فلسفه فقط از «واجب الوجود» و «اُسطُقُسات» پرسش نمی‌کند؛ پرسش‌های فلسفه همان پرسش‌های روزانه‌ی ماست که موشکافانه‌تر پرسیده شده‌اند.

گوشه‌ای از فرهنگ ایرانی که همواره چنین اندیشیدنی را (اندیشه‌ی پرسشگر، موشکاف و روشمند) برنتابیده و بازداشته است، از «فلسفه» غولی بی‌شاخ و دُم تراشیده که در سردابه‌ی تاریک ذهن نهان است و کاری جز هدر دادن زندگانی خوش آدمی بر سر چیزهای بیهوده (و گاه، گمراهی‌زا) ندارد [برای بیش‌تر دانستن درباره‌ی تاریخ فکر فلسفی در جهان اسلام، نگ. [c]]Looking Outside

«با دف‌ و نی‌ دوش‌ آن‌ مرد عرب / وه‌ چه‌ خوش‌ می ‌گفت‌ از روی‌ طرب
ایها القومُ الذی‌ فی‌ المدرسه / کلُّ ما حصلَّتموهُ وَسوَسه‌

فکر کم‌ ان‌ کان‌ فی‌ غیر الحبیب /  ما لکم‌ فی‌ النشأه‌ الاخری‌ نصیب‌
فَاغسلوا یا قوم‌ عن‌ لوح‌ الفؤاد /  کل‌ علم‌ لیس‌ ینجی‌ فی‌ المعاد
» [شیخ بهایی، *]

تانکوانی (Tancoigne) (یکی از همراهان ژنرال گاردان (Gardane)* فرانسوی و دانش‌آموخته‌ی مدرسه زبان‌های خاوری فرانسه*)، در 24 فوريه‌ 1808 م‌.، درباره‌ی ایرانیانِ روزگار عباس میرزا شاهزاده‌ی قاجار، چنین نوشته است [*، ص 300 - 301]:
جای تأسف است‌ با آن که آدمی دوست‌ مي‌دارد چنان شایستگی و استعدادهاي‌ سرشتی ‌در ايرانيان‌ ببيند، ایشان، در دانش، چنین‌‌ واپس‌ اُفتاده‌ باشند. آنان باهوش‌ و تيزذهن‌ اند و به‌ آموزش‌ و يادگيري‌ گرایش دارند، ولي‌ آنچه‌ ندارند، مشعل‌ فلسفه‌ (flambeau de la philosophie) است تا‌ از اين‌ رهگذر بتوانند چندان آگاهي‌‌ای به‌ دست‌ آورند تا در دانش‌‌ها و فنون، با ما برابر شوند [*].

«فلسفه محصول و نتیجه‌ی حیرت است؛» ارسطو (Aristotle)* در کتاب «متافیزیک» این را گفته است [[d]، ص 15]. شاید گفته شود تا امروز، از فلسفه چه کاری برآمده است و چه دردی از ما درمان کرده است؟ اما، به گمان من، این تنگ‌نظری در حقِّ فلسفه است. برای نمونه، به یاد آورید که دانش (science) در دامان فلسفه پرورده شد و دانشمندان را تا سده‌ی 18 م. «فیلسوف» می‌گفتند [[e]]. به یاد داشته باشید که مفاهیمی گرانبها چون حقوق انسانی، حق آزادی بیان، حق آموزش همگانی، عدالت اقتصادی و بسیاری چون اینها، همه دستاورد چندین سده کوششِ فیلسوفان پرکار و سخت‌کوش بوده است. یک دم، زیستن در جامعه‌ای قبیله‌ای را تصور کنید تا تفاوت را دریابید.

ارزش و اعتبار فیلسوف نه در مسایلی که حل می‌کند، که در پرسش‌هایی است که پیش می‌نهد (هنگامی که مسأله‌ای را برای همیشه، حل‌شده بدانیم، معمولاً ارزش و گیرایی آن نزد فیلسوفان از میان می‌رود). بخش هنگفتی از بزرگی سقراط [و گناه وی در یونان باستان] از توانایی او در آشکار ساختن این واقع سرچشمه می‌گیرد که وی نشان داد ما معمول‌ترین و آشناترین واژه‌هایی را که خود به کار می‌بریم ــ مانند شجاعت ــ درنمی‌یابیم. او حیرت و پرسیدن را به ما آموخت. [[d]، ص 15]

اما سرانجام، شاید «اندیشیدن روشمند» (فلسفه) هم، نتواند گره از کار فروبسته‌ی ما بگشاید [*]. گرچه، بی‌گمان بی آن، راه پیمودن نتوانیم (برای نمونه، نگ. دِزمُند، ویلیام (2005)، آیا روزِ سَبتی* برای اندیشیدن هست؟ [*]). سخن گرانبهای جلال‌الدین بلخی* را در یاد آورید:

« آن یکی نحوی* به کشتی در نشست /  رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
گفت هیچ از نحو خواندی؟ گفت لا / گفت نیمِ عُمر تو شد در فنا
دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب / لیک آن دم، کرد خامُش از جواب
باد کشتی را به گردابی فکند / گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن*، بگو/ گفت نی، ای خوش‌جوابِ خوب‌رو
گفت کل عمرت ای نحوی فنا ست / زانک کشتی غرق این گرداب‌ها ست
» [مثنوی، 1: 137* ]

و شاید «شنا دانستن» هم، ما را به جایی نرساند:

«زیرکی سَبّاحی* آمد در بِحار / کم رَهَد، غرق است او پایان کار
هِل سباحت را رها کن، کبر و کین / نیست جیحون، نیست جو، دریا ست این
وانگهان، دریای ژرف بی‌پناه / دررُباید هفت دریا را چو کاه …
کاشکی او [= پسر نوح] آشنا ناموختی / تا طمع در نوح و کشتی دوختی
کاش چون طفل از حِیَل جاهل بُدی / تا چو طفلان چنگ در مادر زدی
» [مثنوی، 4: 52 *]

اما بیایید دوباره به «غول تنهای» فلسفه نگاهی بیندازیم و احوالی از او بپرسیم؛ باشد که گوهری زَفت* در چنته داشته باشد. ما به اندیشیدن روشمند در زندگی امروزین‌مان بسیار بیش از گذشته نیازمندیم. پرسش‌های فرارو دشوارتر شده‌اند و پاسخ ما بدانها اثرهای بزرگ‌تری در جهان دارد. به ویژه، از دید من، برای دانش‌پژوهان امروز، آشنایی با فلسفه ناگزیر است. دانش‌پژوهان باید بدانند «دانش» (science) چیست و از کجا آمده و به کجا می‌رود [برای آگاهی بیش‌تر، نگ. [f]،[g]،[h]].

* * *

دانستن دیدگاه‌هایتان در این باره، برایم بسیار پُراَرج است.


[a] سجّادی، سیّد جعفر (1375)، فرهنگ علوم فلسفی و کلامی، واژه‌ی «اشتراک وُجود»، انتشارات امیرکبیر.

[b] برای دیدگاه‌های دیگر در این باره، نگ. 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8.

[c] ابراهیمی دینانی، غلامحسین (1385)، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، 3 جلد، طرح نو [*].

[d] استنفُرد، مایکل (1387)، درآمدی بر فلسفه‌ی تاریخ، ترجمه‌ی احمد گل‌محمدی، نشر نی [*، +].

[e] Christophorou, L. G. (2002), Place of Science in a World of Values and Facts, Kluwer, Chp. 5.

[f] Castelao-Lawless, T., Epistemology of Science, Science Literacy, and the Demarcation Criterion: The Nature of Science (NOS) and Informing Science (IS) in Context, IS2002 Proceedings of the Informing Science + IT Education Conference, June 19-21, 2002 Cork, Ireland; pp. 0251-0260.*

[g] Ziman, J. (2001), Getting scientists to think about what they are doing, Science and Engineering Ethics 7: 165-176.

[h] Gooday, G. et al. (2008), Does Science Education Need the History of Science, Isis 99: 322-330.

فاینمن بالاتر است یا اینشتاین؟

گفتار 2.

بازگشت به گفتار 1

درست است که پرسشِ آغازین («فاینمن بالاتر است یا اینشتاین») — دست کم نزد برخی [نگ. اینجا] — بیهوده به چشم می‌آید، اما بگذارید صورت‌های فراگیرتری از این پرسش را پیش نهم.

1.      دیدگاه کاربردی: بنیادی را در نظر آورید که می‌خواهد از پژوهش‌های دانشی، پشتبانیِ مالی (fund) کند. او سیاهه‌ای از پژوهشگران سرامد را در دست دارد و ناچار است از میان آن همه، چند یک را برگزیند، زیرا پشتوانه‌ی مالی‌اش بی‌پایان نیست و کرانی دارد. از بخت بد، نام دوستان ما، فاینمن و اینشتاین، هم در میان این سیاهه است. اکنون، از میان این سیاهه، چگونه باید چند تن را برگزیند؟ با چه معیارهایی؟
بنیاد نُبلِ سوئد (Nobel Foundation)* و بنیاد ملّی دانش ایالات متحده (NSF)* با پرسش‌هایی چنین، دست و پنجه نرم می‌کنند. جالب است بدانید که اخیراً، پُرسمان‌های داغی درباره چگونگی گزینش دانش‌پژوهانی که قرار است جایزه‌ی نُبل دریافت کنند، در محافل دانشی درگرفته است [نگ. 1، 2، 3 و arXiv:0808.2517]. به یاد داشته باشید که خود ما نیز، در زندگی دانشی خود، به همین شیوه آزموده می‌شویم (برای نمونه، پذیرفته شدن در دوره‌ی دکتری یا پسادکتری)؛ پس، مسألهْ مسأله‌ی مرگ و زندگی ست!

R. P. Feynman

R. P. Feynman

2.      دیدگاه نظری: گونه‌ای دیگر از پرسش آغازین ــ که من دوست‌تر دارم ــ وابسته به جُستارهای (مباحث) جامعه‌شناسی و تاریخ‌نگاری دانش است. پرسش آن است که
آیا دانش امروزین (یا بخش هنگفت آن) دستاورد کوشش‌های چند «نابغه» است؟
برای نمونه، آیا دانش فیزیک امروزین (یا بخش هنگفتی از آن) دستاورد پژوهش‌های کسانی همچون اینشتاین، فاینمن، دیراک، هایزنبرگ، لانداؤ است و بس؟ یا واقعِ امر به گونه‌ای دیگر بوده است؟
و پرسش بنیادین:
چگونه می‌توان نقش یک تن را در فراهم آمدن دانش گسترده‌ی امروزین سنجید (measure)؟ آیا این شیوه اصلاً درست و کارامد هست؟

3.      دیدگاه سوم (!): گونه‌ای دیگر از پرسش آغازین، برخی سخنانی است که در گپ‌های خودمانی می‌شنویم؛ شاید شما هم شنیده باشید که می‌گویند «بیش‌تر دانشمندان بزرگ معاصر از قوم یهود برخاسته اند و سهم بزرگی از دانش را ایشان پدید آورده‌اند»، و از این مقدمه نتیجه‌هایی می‌گیرند از این دست که «یهودیان در سرشت خویش، چیزی مانند «ژن نبوغ» (ingenuity gene) دارند» [نگ. 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7]، یا «یهودیان واقعاً «قوم برتر» (The Chosen People)* اند». حتی کار به نتیجه‌گیری‌ها و  جبهه‌‌بندی‌های سیاسی هم می‌رسد! شاهد گفتار هم معمولاً این است که «نگاهی به فهرست برندگان نُبل [*] بیندازید؛ از این دلیلْ بهتر می‌خواهید؟»!
آیا این گونه استدلال‌ها درباره‌ی ملت‌ها یا اقوام درست اند؟ چگونه می‌توان درستی/نادرستی چنین گزاره‌هایی را سنجید؟

درباره‌ی این پرسش‌ها بیندیشید.

فاینمن بالاتر است یا اینشتاین؟

گفتار 1.

این پرسش پیشینه‌ی کهنی دارد. گفته‌اند که هنگامی که شمس تبریزْ جلال‌الدین بلخی را نخستین بار در قونیه دید، از وی چنین پرسید: «محمّد بالاتر است یا بایزید؟» {ادامه‌ی داستان}. برای آغاز کار، تأمل در این داستان سودمند است.

اما این پرسش و جدال بر سر پاسخ آن، امروز هم در میان دانش‌پژوهان مرسوم است: فاینمن بالاتر است یا اینشتاین؟ دیراک یا هایزنبرگ؟

The Puzzled Scientist

اما معنای این پرسش دقیقاً چیست؟

به حتم، مقصود این پرسش سنجش «اثربخشی دانشیِ» (scientific impact)* دو فرد است. اکنون: اثربخشی دانشی فاینمن بالاتر است یا اینشتاین؟ می‌توان پرسش‌های دیگری از این دست هم، مطرح کرد. برای نمونه، اثربخشی دانشی ایرانیان بیش‌تر است یا چینی‌ها؟* اثربخشی دانشی دانشگاه شیراز بیش‌تر است یا دانشگاه تهران؟

خود من، بر اثر گفت و گوهایِ چندین سال پیش با استاد گرامی‌ام، دکتر مُنتخب *، اندیشیدن در این باره را آغاز کردم.

پس، می‌توان پرسش نخست را به پرسش‌های زیر واکافت[1]:

1.      «اثربخشی دانشی» (scientific impact) چیست و چگونه می‌توان آن را سنجید؟

2.      چگونه می‌توان از آن برای مقایسه عادلانه‌ی دو فرد/واحد دانشگاهی بهره جست؟


[1] analyse, تجزیه.

دل‌نگرانی

«من نه دل نگران سنّت ام، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان‌هاي گوشت و خون داري هستم که مي‌آيند، رنج مي‌برند و مي‌روند. سعي کنيم که اولاَ، انسان‌ها هرچه بيش‌تر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيش‌تري دست يابند؛ ثانياَ، هرچه کم‌تر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاَ، هرچه بيش‌تر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي‌تواند بود بهره‌مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه‌ی دستاوردهاي بشري ديگر.»

مصطفي ملكيان

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.