گزیده‌هایی از سخنرانی دکتر کریم مجتهدی درباره‌ی آشنایی ایرانیان با فلسفه‌های جدید غرب

ارجمندیِ پرسش در فلسفه

فیلسوف سؤال را حفظ می‌کند و اهمیت سؤال را می‌فهمد. بحثی که می‌کند در درجه اول، به منظور نشان دادن عمق مسأله است. اصلْ ادامه تحقیق و زنده نگه داشتن نفسِ بحث است. فلسفه می‌خواهد امکانات آتی را انکار نکند. از این حیث شاید هیچ رشته‌ای مثل فلسفه آینده‌ساز نباشد.

سنت و تجدد

سنتی که حیات ندارد، یک چیز کاذب است؛ تجدد هم همین طور. اگر تجدد به نحوی تظاهر به مظاهر فرهنگ غربی باشد، صددرصد کاذب و منحط است و یک نوع فروپاشی روح به شمار می‌رود. انکار ارثیه‌های روحی انسان است که کاذب است؛ اما اگر تجدد، جست و جو است و انسان را دوباره سربلند می‌کند که جست و جو کند و امید پیدا کند، آن وقت کاذب نخواهد بود. روی این، اصل اختلافات نباید بر اساس معنای ظاهری کلمات باشد. … . [ما] باید اول … [سنت خود] را بشناسیم تا حفظش کنیم و … بعد تعمق بکنیم؛ وقتی این تعمق آمد، خواهیم دید همان طور که دکارت و کانت را می‌خوانید، با همان شدت و حتی شدیدتر، ملاصدرا و ابن سینا و سهروردی و خواجه نصیر طوسی را خواهید خواند. اختلاف در سطحی بودن و عمیق بودن است. کافی است ما در یکی از این دو زمینه سطحی نباشیم، در آن دیگری هم توجه عمیقی پیدا خواهیم کرد. … . سنت اگر زنده باشد، متجدد است. سنت اگر حیات واقعی داشته باشد، در دل خودش حیات خود را حفظ می کند، در واقع یعنی تجدد را دارد. … . تجدد سالم می‌تواند در جهت رشد سنت باشد. … . ایرانی حق ندارد فکر کند که از لحاظ صنعت از کشورهای غربی جلوتریم، چون اشتباه می‌کند. … اما دلیل نمی‌شود که مرعوب شویم و بترسیم. همین جا فلسفه می‌تواند کمک کند تا حداقل زیربنای فکری پیدا کنیم. باز تکرار می‌کنم که ترسیدنْ شناختن نیست. … . در ایران، توجه سطحی به علم جدید، به صنعت جدید و موارد کاربردی علوم، … چشم ما را … به عمق مطالب کور کرده است. ریشه‌یابی نکرده‌ایم. اینها ریشه‌های نظری دارد.

شیوه‌ی آموزش و فراگیری

ما می‌توانیم … به استادانمان شک داشته باشیم. از کجا معلوم که من نخواهم شما را در کلاس گول بزنم. می‌توانید به روزنامه‌ها، دوستان، افراد شک کنید، اما به همت خودتان که دیگر نباید شک کنید. یعنی وقتی خودمان همّت داریم و می‌خواهیم کاری کنیم، دیگر نباید شک کرد. استاد شما، همّت شماست. متأسفانه دانشجویان ما کمتر فکر می‌کنند. اگر ما بلد نیستیم به شما تدریس کنیم، خودتان باید نحوه یاد گرفتن را بیاموزید. دانشجویانی که فلسفه یا هر رشته دیگری را می‌خوانند، باید با صداقت رشته‌شان را بخوانند. فلسفه در هر رشته‌ی علمی هم به صورتی بروز می‌کند. باید با اعتماد به نفس و با اعتماد به همت خود و با خودباوری درس خواند. با یأس نمی‌توان درس خواند.

منبع: آشنایی ایرانیان با فلسفه‌های جدید غرب، سخنرانی کریم مجتهدی (دکتر فلسفه از دانشگاه سوربُن (Sorbonne) فرانسه)، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، مهر 1382، صص 12 – 21.

پارادکس همزادهای ایرانی

بازگشت به گفتار دوم.

«به دست من، امروز، جُز این قلم نیست. باری؛ خدمتی می‌کنم.»

[ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی *]

گفتار سوم.

نام «پارادُکس همزادها» (twin paradox) را شاید شنیده باشید. داستان این است که دو همزاد [: دوقلو] در زمین چشم به جهان می‌گشایند. یکی از ایشان با سپهرپیمایی* پُرسرعت به نزدیک‌ترین ستاره می‌رود و برمی‌گردد. با توجه به نظریه‌ی نسبیت خاص*، تعیین کنید که هنگام برگشت سپهرپیما به زمین، کدام یک جوان‌تر از دیگری است [*]. اما، اینک می‌خواهم پارادکس دیگری را پیش نهم که با این فرق دارد. کدام یک از شما «هوشمندان» می‌تواند این یکی را رهگشایی کند؟

پارادکس گُلشیفته – گُلبهار (همزادهای ایرانی)

بازي كودكان در محوطه كوره آجرپزي شهر نكاء استان مازندران.

آدم‌سوزی ایرانی: كودكان در محوطه كوره آجرپزي شهر نكای استان مازندران.

گلشیفته و گلبهار همزمان، اما در دو گوشه‌‌ی سرزمین ایران پای به گیتی می‌نهند. فاصله‌ی مکانی‌شان از هم شاید به 100 کیلومتر هم نرسد. فقط فرق‌شان این است که گلشیفته در شهری بزرگ و گلبهار در روستایی دوراُفتاده می‌زیید.

هر دو از همان آغاز، کودکانی کنجکاوند و شیفته‌ی پرسش و دانش. پدر و مادر گلشیفته به «هوش سرشار» فرزندشان پی می‌برند و شادمانه، به آموزش‌اش همت می‌گمارند. گلبهار، اما، باید شکیبا باشد تا شاید در 7 سالگی به دبستان روستایی فرستاده شود.

به هر روی، گلشیفته و گلبهار همزمان دبستان را آغاز می‌کنند. از همان آغاز، هر دو کتاب خواندن را دوست دارند. اندک اندک، اتاق گلشیفته پر از کتاب‌های گوناگون می‌شود؛ گلبهار، اما، به زحمت می‌تواند کتاب‌های درسی را پیدا کند.

گلشیفته همراه پدرش به دبستان می‌رود. گلبهار باید اما، هر روز راهی دراز را تا دبستان پیاده بپیماید. چاشت* خورده یا نخورده، بامدادان از خانه بیرون می‌آید و امید آن هست که اگر گرگ یا سگی او را نَدَرَد، و اگر در برف گیر نکند و اگر پدر و مادر سخت‌‌کوش ولی رنجورش را در این سال‌ها از دست ندهد و اگر ایشان بتوانند هزینه‌های آموزش وی را بپردازند، و اگر مدرسه کهنه‌شان فرونریزد یا به آتش نسوزد، دوره‌ی راهنمایی را به پایان رسانَد. به هر حال، گلشیفته و گلبهار از بهترین شاگردان مدرسه اند و پیشتازِ همه.

سوزاندن حرمت انسان در پاي كوره هاي آجرپزي.

آدم‌سوزی ایرانی: سوزاندن حرمت انسان در پاي كوره‌هاي آجرپزي.

گلشیفته و گلبهارْ شادمان به دبیرستان راه می‌یابند. گلشیفته، اکنون، مجموعه‌ای از کتاب برای خود فراهم کرده است و گلبهار شادمانه می‌تواند کتاب‌های درسی برادر بزرگ‌اش را بخواند و در آنها غرقه شود؛ او از پا ننشسته است. اما اکنون روز گذر از خوانِ هفتم، کنکور سراسری*، است. گلشیفته در بهترین دبیرستان درس خوانده و با «کنکور» آشنا ست. گلبهار هنوز نمی‌داند «کنکور» چگونه است و حتماً از مسؤولان برگزاری کنکور (سازمان سنجش) بارها شنیده که «دانستن مطالب معمول درسی، برای پاسخ دادن به پرسش‌ها کافی است» و ساده‌دلانه، باور کرده است. او همزمان با گلشیفته، با همان اندک دانستنی که دارد، تلاش می‌کند.

نتیجه آن می‌شود که گلشیفته به دانشگاه برتر پایتخت راه می‌یابد و گلبهار به دانشگاهی در شهر نزدیک‌شان بسنده می‌کند ــ شاید همانْ از سرش هم زیاد است! به هر حال، هر دو شادمان اند و خرسند. هر دو سخت‌کوش اند و دانش دوست.

گلشیفته گام به گامْ زیر و زِبَر ساختار جامعه دانشی را فرا می‌گیرد و درمی‌یابد که چگونه باید در این جامعه اعتبار به دست آوَرَد. او با یاری استادشْ نوشتن نخستین مقاله دانشی‌اش را آغاز می‌کند. گلبهار، اما، از این ساز و کارها هیچ نمی‌داند؛ در فرجام دوره‌ی کارشناسی‌اش، کم و بیش در می‌یابد که «مقاله‌ی دانشی» [1، 2] چیست. پس از جست و

دختری در کوره آجرپزی.

آدم‌سوزی ایرانی: دختری در کوره آجرپزی.

جوی فراوان، نمونه‌ای از آن را در مجله‌ای کهنه و رنگ پریده در گوشه‌ای از کتابخانه دانشگاه‌اش می‌یابد. اما، چه سود؟ او نمی‌تواند از درونمایه‌ی آنها سر در آوَرَد! زیرا زبان انگلیسی را با شیوه‌ی آموزش و پرورش «آموخته» و ناگزیر بوده تا بدان قناعت کند.

گلشیفته کم کم با دانشگاه‌های فرنگ آشنا می‌شود و از چند و چون پذیرفته شدن در آنها آگاهی می‌یابد. مدارک را گرد می‌آورد و با پیشینه‌ی خوب خود، رهسپار یکی از برترین دانشگاه‌های جهان می‌شود تا دوره‌ی دکتری (PhD) خود را آغاز کند [1، 2]. او می‌خواهد «فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد.» [*]

«ظاهر آن است که با سابقه حکم ازل / جهد سودی نکند، تن به قضا دردادم…

ور تحمل نکنم جور زمان را، چه کنم / داوری نیست که از وی بستاند دادم

دل‌ام از صحبت شیراز بکلی بگرفت / وقت آنست که پُرسی خبر از بغدادم…

سعدیا، حبّ وطن گرچه حدیثی است صحیح / نتوان مُرد به سختی، که من اینجا زادم»

[سعدی، دیوان اشعار *]

دختر دانش‌آموز سوخته.

آدم‌سوزی ایرانی: دختر دانش‌آموز سوخته.

اما گلبهار باید خود را برای گذر از سَدّ کنکوری دیگر آآماده کند. وی با سختی‌های فراوان ولی خستگی‌ناپذیر می‌آموزد و می‌کاود. اما هیچ از آنچه آن سوی دریاها می‌گذرد، آگاه نیست. نمی‌داند که او در دانشگاهی درس می‌خواند که نزد جهان پیرامون‌اش پشیزی ارزش ندارد و نام آن آشنای هیچ گوشی نیست؛ اگر جایی بیرون از ایران، نام آن را بر زبان بیاوری، شاید با نام کشور لیلیپوتی‌ها (Liliputians)* یا نام خوراک‌های ناآشنای گیتی عوضی گرفته شود! نمی‌داند که سیاست‌های آموزشی ایرانی، دانشگاه را «کارگاه تولید انبوه دانشجو» کرده و «به مدرک کارشناسی ارشد (MSc) و دکتری‌اش (PhD) آب فراوان بسته است*». بی گمان، گناهِ گلبهار این است که «نمی‌داند».

دانش‌آموز سوخته

آدم‌سوزی ایرانی: پسر دانش‌آموز سوخته.

گلشیفته کارش را خوب انجام می‌دهد و مقاله‌هایش خوب از آب درمی‌آیند. گلبهار، اما، هنوز در پی دانستن درونمایه‌ی مقاله‌های کهنه‌ای است که با سختی گرد آورده است. او مانند شمعی فروزان می‌سوزد و سرشک‌اش* بر برگ‌های پوسیده مقاله‌ها می‌خشکد. گلبهار افسرده در گوشه‌ای در خود فرو رفته است. گلشیفته، اما، نمونه‌ی «هوش ایرانی» است. این است «عدالت آموزشی ایرانی» [1، 2، 3 ، 4]. که می‌داند؟ شاید هوشبهرِ (IQ) گلشیفته از گلبهار بیش‌تر بوده است؟!

اگر می‌پندارید اینها خیال پردازی‌های خوارزمی است و فقط در داستان‌های چارلز دیکنز [1، 2] می‌توان پیدایشان کرد، بنگرید به [i]، [ii]، [iii]، [iv]،  [v]، [vi]، [vii]، [viii]، [ix]، [x]، [xi]، [xii]، [xiii]، [xiv] و [xv]. برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی اثرهای جامعه بر موفقیت‌های آموزشی دانش‌آموزان، بنگرید به [xvi].

جامعه‌ی دانشی یا ملودرامِ هندی

احتمالاً خواننده‌ی گرامی چندی از زندگانی گرانبهایش را در سامانه‌ی آموزش و پرورش یا آموزش عالی ایران (سامانه‌ی «از گهواره تا گور») گذرانده و با آن دست و پنجه نرم کرده است. شوربختانه، سامانه‌ی آموزشی ایران از مفهوم کژتابِ «هوش» و دسته‌بندی‌های «هوشْ‌بنیاد» اثر بسیار پذیرفته است. روش بنیادین و دیرین سامانه آموزشی ایران، «نُخبه پروری» (elitism)* است. بنیادِ کارْ، خودآگاه یا ناخودآگاه، این است که از میان این همه دانش آموز (از مرتبه‌ی یک میلیون نفر)، در فرجام باید 10 تا 20 تن را دست چین کرد و با پرورش‌ها و آموزش‌های ویژه‌ی این «نوابغ»، چرخ دانش کشور را چرخاند. یعنی بیش از 99 درصد دانش آموزان که «هوش کم‌تری دارند»، تُفاله‌های این نظام آموزشی اند و سرانجامِ ایشان چندان مهم نیست. از دید من، دلیل بر پا شدن سازمان‌هایی چون «سازمان استعدادهای درخشان»، «مدرسه‌های تیزهوشان»، «بنیان حمایت از نخبگان» و «باشگاه دانش‌پژوهان جوان» همین است. در نوشتاری دیگر ــ که امیدوارم فرصتی بیابم تا نسخه‌ی پایانی آن را کامل کنم ــ، این پدیده را با نام «غول‌پنداری علمی» (scientific titanism) بررسی کرده‌ام. این شیوه نگرشی ساده‌انگارانه و نادرست در دریافت سامانه‌های اجتماعی پیچیده است که در واقع از راه همکاری و اندرکنش درهم‌تنیده و همبسته‌ی انسان‌ها پیش می‌روند (مانند جامعه دانشی). در این نگرش غول‌پندار، گرایش بدان است که سراسرِ پیشرفت و

صحنه‌ای از فیلم هندی سرشناس «شعله».

دست‌اندرکاران فیلم هندی «شعله».

دگرگونی‌های این سامانه‌های اجتماعی به کوشش‌های چند فردِ تکینه* ساده شود تا بدین شیوه، دریافت آن فرایند بسیار پیچیده تا آنجا که می‌شود، آسان گردد. نمونه‌ی این نگرش، «نگره‌ی مردان بزرگ»* یا «نگره‌های توطئه»* در بررسی تاریخ است. می‌توان این نگره‌ی نادرست را با ماجراهای ملودرام‌های* هندی همانند دانست: داستان نبرد پهلوانان نیک و اهریمنان پلید.

بدبختانه، نگرش غول‌پندارانه در میان دانش آموختگان ایرانی بسیار دیده می‌شود و همین جا است که ارزش آموزش تاریخ و فلسفه نوی دانش به دانشجویان روشن‌تر و برجسته‌تر می‌گردد. در این نگاه غول‌پندار، آیزاک نیوتن* با مشاهده‌ی فروافتادن سیبی از درخت، به قانون گرانش پی می‌بَرَد و آلبرت اینشتاین* در تنهایی برجِ عاج* خویش، قانون نسبیت را کشف می‌کند؛ اینها هیچ شگفت آور نیست، زیرا ایشان «نابغه» اند و «هوشبهر بسیار زیادی دارند». در این نگرش، سخنی از همکاری‌های دانشی آن دو، و تأثیر پذیری و الهام گیری‌شان از پژوهش‌های دانشمندان دیگر که همزمان یا پیش از ایشان بوده‌اند، نمی‌رود. این نشان دهنده‌ی پنداشتی از «دانشمند» است که بیش‌تر به افسانه‌های فیلسوفان یونان باستان همانند است تا دانشمندان امروز. روند «یافتن» و «آفرینش» در این نگاه، کاریکاتوروارْ ساده شده است [برای بیش‌تر دانستن درباره‌ی فرایند بسیار پیچیده‌ی نوآوری (innovation)، بنگرید به [xvii] و [xviii]]. برایس دِویت* (1923 – 2004؛ فیزیکدان و برنده‌ی جایزه دیراک 1987 و جایزه اینشتاین 2005) از غول پنداریِ وُلفگانگ پاؤلی* (1900 – 1958؛ فیزیکدان و برنده‌ی نُبل فیزیکِ 1945) داستانی جالب را بازگو کرده است [arXiv:0805.2935v1]: «در نوامبر 1949، هنگامی که می‌خواستم دوره‌ی پسادکتری (post-doc) خود را در ETHZ یِ سوییس [*] بگذرانم، پاؤلی از من پرسید که می‌خواهم درباره چه پژوهش کنم. به او گفتم که می‌کوشم میدان گرانشی را کوانتیده کنم [*]. او ثانیه‌های بسیاری، حین آن که سرش را تکان می‌داد، خاموش نشست (رفتاری عصبی که دیگران، مهربانانه، آن را Paulibewegung [: لرزه‌ی پاؤلی]* می‌خواندند). سرانجام، گفت «این پرسش بسیار مهمی است – اما نیاز به کسی بس باهوش دارد!»» گونه‌ای دیگر از دیدگاه غول پندار در تاریخ نگاری دانش را می‌توانید در کتابِ «فیزیکدانان بزرگ» (2001) [*] بینید.

نوابیغ

نخبه پروری (elitism)* و غول‌پنداری علمی در سامانه‌ی آموزشی ایرانی، پیامد تلخ دیگری نیز داشته است: «نوابیغ». انسان‌های سرگشته‌ای که در پنداره‌های خود، پا را جای پای غول‌هایِ پنداری، همچون نیوتن، اینشتاین و فیثاغورس و اُیلر، گذاشته‌اند و با «نبوغ سرامد خود»، مسأله‌های دیرگشا یا گشایش‌ناپذیر فیزیک، ریاضی، فلسفه و دین را رَه گشوده اند [نگ. مقاله‌ی نوابیغ]. تولید انبوه نابغه در کشور دانش‌سوز ایران آغاز شده و چند سالی است که رونق بسیار گرفته است [1، 2]. «حل کننده معمای مدال‌های اتمی اینشتاین»[*]، «کاشف فرمول اعداد اول»[1، 2]، «تثلیث‌گر زاویه»[*]، «اثبات‌گر حدس گلدباخ و قضیه فرما»[*]، «کاشف حقیقت عدد پی (3.15)» [1، 2]، «مخترع موتور بدون سوخت و قطارهای بدون موتور»[*]، «مخترع هواپیمای مافوق صوت بدون سرنشین»[*]، «مخترع سامانه سوخت ترکیبی آبی»[*]، «بزرگ مخترع شیمی و اثبات‌گر برتری دانش ایرانی»[*]، «مخترع رایانه‌ی ملی (کلونایزر)»[*]، «مخترع انتقال برق بی‌سیم»[*]، «مخترع نرم‌افزار سترگِ CSharifi» [1، 2]، «کاشفان فروتن ریزپردازنده (microprocessor)»[*]، «سازندگان بی‌رقیب سوپرکامپیوتر ایرانی»[*]، «پدر علم نوين هوش مصنوعي»[*] و «نابغه سه ساله‌ی نجوم»[*] نمونه‌هایی از ایشان اند. یکی از ایشان «در مراسم سخنراني دفاعيه مرحله فينال مسابقات جام جهاني کامپيوتر 2008، از ادامه سخنراني خود به به زبان انگليسي امتناع نمود و سطح علمي کشور ايران را در سطحي دانست که ديگر لزومي به ارایه دستاوردهاي ايران به زبان انگليسي نخواهد بود و وقت آن رسيده که دانشمندان جهان يادگيري زبان فارسي را نيز تجربه نمايند.» [*]

در فرجام، این سامانه‌ي دانش ایرانی، سرگشته به کجا می‌رود؟ بی گمان، نهال نوپای دانش ایرانی با این سیه‌باد دانش‌سوزِ نابغه پروری و بی‌عدالتی آینده‌ی بس تلخی خواهد داشت. هرگز این گونه نبوده است که دانش (یا بخش هنگفت آن) را چند نفر «نابغه» پدید آورده باشند ــ گر چه شوربختانه این پندار بسیار فراگیر است چنان که در «نقشه جامع علمی کشور» [*] هم دیده می‌شود. این پنداره‌ی نادرست حس نیاز برای همکاری، سخت کوشی بلندمدت و خطاپذیری را از میان می‌برد. همین دیدگاه سبب می‌شود که روزی بامدادان از خواب برخیزیم و ناگه، بشنویم که «دانشمندان جوان ایرانی به قله‌های علم دست یافته اند» [1، 2، 3، 4، 5، 6، 7]. اینها همه، باد به پیمانه پیمودن است*. ای کاش زودتر از این خواب‌های طلایی برخیزیم و از نو چاره بیندیشیم. دانش امروز بر شالوده کوشش‌های سخت هزاران دانش پژوه شناخته شده یا ناشناخته پدید آمده است؛ راه میانبری برای دستیابی به دانش در دست نیست.

«بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ / در معرضی که تخت سلیمان رود به باد

حافظ، گرت ز پند حکیمان ملالت است / کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد» [حافظ، غزلیات *]

خدا را، ما را به «نابغه‌ها» نیازی نیست. ما به خیزشی همگانی برای پیشبرد واقعی دانش نیازمندیم. دست در دست یکدیگر بکوشید و بشتابید و هرگز از شکست‌ها نهراسید.

خوارزم چشم به راه دیدگاه‌های پُراَرج شما دوستان است. بهتر آن است که دیدگاه‌هایتان را به فارسی بنویسید [برای راهنمایی درباره فارسی نوشتن، به این نشانی بنگرید].


[i] «300 هزار دختر محروم بازمانده از تحصیل در روستاهای کشور شناسایی شد»، بازیاب، 2/8/1387 [*].

[ii] «نرگس براي عكاس نمي‌خندد»، فارس، 12/9/1386 [*].

[iii] «گزارش تصویری دانش آموزان سوخته در کلاس درس»، آموزش نیوز، 12/8/1386 [*].

[iv] «دانش آموزان مدارس شبانه روزی از حداقل امکانات محرومند»، مهر، 12/10/1385 [*].

[v] «کوره آجرپزی»، گزارش تصویری خبرگزاری فارس، 6/5/1387 [*].

[vi] «آلودگی؛ تنها رهاورد کوره‌های آجرپزی برای مردم یزد»، مهر، 24/10/1387 [*].

[vii] «گزارشی از شرایط کار و زیست کارگران کوره‌های آجر پزی ارومیه»، اتحادیه آزاد کارگران ایران، 14/6/1387 [*].

[viii] «قربانگاه حرمت انسان : نگاهي به وضع اسفبار كوره هاي آجرپزي مرند»، مرند آنلاین، 30/7/1386 [*].

[ix] «درس خواندن ما و درس خواندن پولدارها»، ابتکار، 14/9/1386 [*].

[x] «دست های زخمی در مصاف خاك و خشت»، آفتاب، 19/5/1384 [*].

[xi] «وضعیت کودکان ایران در روز جهانی کودک»، رادیو زمانه، 17/7/1387 [*].

[xii] «زاغه‌نشین‌های بندرعباس»، رادیو زمانه، 10/12/1387 [*].

[xiii] «کودکان کار»، رادیو زمانه، 9/12/1387 [*].

[xiv] «كودكان، قربانیان بهره كشی در بازار كار»، سینا، 22/3/1383 [*].

[xv] «کودک فال فروشی که از سرما به داخل یک کارتن مقوایی پناه برد»، بازتاب آنلاین، 30/10/1387 [*].

[xvi] شرکاوی، م.، «درآمدی بر جامعه‌شناسی آموزش و پرورش»، ترجمه‌ی پوینده، م. ج.، انتشارت نقش جهان، 1379 [*].

[xvii] Shavinina, L. V. (2003), «The international handbook on innovation», Elsevier. [*]

[xviii] Fagerberg, J., Mowery, D. C., and Nelson, R. R. (2006), «The Oxford handbook of innovation», Oxford University Press. [*]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.