پارادکس همزادهای ایرانی
مارس 21, 2009 4 دیدگاه
بازگشت به گفتار دوم.
«به دست من، امروز، جُز این قلم نیست. باری؛ خدمتی میکنم.»
[ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی *]
گفتار سوم.
نام «پارادُکس همزادها» (twin paradox) را شاید شنیده باشید. داستان این است که دو همزاد [: دوقلو] در زمین چشم به جهان میگشایند. یکی از ایشان با سپهرپیمایی* پُرسرعت به نزدیکترین ستاره میرود و برمیگردد. با توجه به نظریهی نسبیت خاص*، تعیین کنید که هنگام برگشت سپهرپیما به زمین، کدام یک جوانتر از دیگری است [*]. اما، اینک میخواهم پارادکس دیگری را پیش نهم که با این فرق دارد. کدام یک از شما «هوشمندان» میتواند این یکی را رهگشایی کند؟
□
پارادکس گُلشیفته – گُلبهار (همزادهای ایرانی)
گلشیفته و گلبهار همزمان، اما در دو گوشهی سرزمین ایران پای به گیتی مینهند. فاصلهی مکانیشان از هم شاید به 100 کیلومتر هم نرسد. فقط فرقشان این است که گلشیفته در شهری بزرگ و گلبهار در روستایی دوراُفتاده میزیید.
هر دو از همان آغاز، کودکانی کنجکاوند و شیفتهی پرسش و دانش. پدر و مادر گلشیفته به «هوش سرشار» فرزندشان پی میبرند و شادمانه، به آموزشاش همت میگمارند. گلبهار، اما، باید شکیبا باشد تا شاید در 7 سالگی به دبستان روستایی فرستاده شود.
به هر روی، گلشیفته و گلبهار همزمان دبستان را آغاز میکنند. از همان آغاز، هر دو کتاب خواندن را دوست دارند. اندک اندک، اتاق گلشیفته پر از کتابهای گوناگون میشود؛ گلبهار، اما، به زحمت میتواند کتابهای درسی را پیدا کند.
گلشیفته همراه پدرش به دبستان میرود. گلبهار باید اما، هر روز راهی دراز را تا دبستان پیاده بپیماید. چاشت* خورده یا نخورده، بامدادان از خانه بیرون میآید و امید آن هست که اگر گرگ یا سگی او را نَدَرَد، و اگر در برف گیر نکند و اگر پدر و مادر سختکوش ولی رنجورش را در این سالها از دست ندهد و اگر ایشان بتوانند هزینههای آموزش وی را بپردازند، و اگر مدرسه کهنهشان فرونریزد یا به آتش نسوزد، دورهی راهنمایی را به پایان رسانَد. به هر حال، گلشیفته و گلبهار از بهترین شاگردان مدرسه اند و پیشتازِ همه.
گلشیفته و گلبهارْ شادمان به دبیرستان راه مییابند. گلشیفته، اکنون، مجموعهای از کتاب برای خود فراهم کرده است و گلبهار شادمانه میتواند کتابهای درسی برادر بزرگاش را بخواند و در آنها غرقه شود؛ او از پا ننشسته است. اما اکنون روز گذر از خوانِ هفتم، کنکور سراسری*، است. گلشیفته در بهترین دبیرستان درس خوانده و با «کنکور» آشنا ست. گلبهار هنوز نمیداند «کنکور» چگونه است و حتماً از مسؤولان برگزاری کنکور (سازمان سنجش) بارها شنیده که «دانستن مطالب معمول درسی، برای پاسخ دادن به پرسشها کافی است» و سادهدلانه، باور کرده است. او همزمان با گلشیفته، با همان اندک دانستنی که دارد، تلاش میکند.
نتیجه آن میشود که گلشیفته به دانشگاه برتر پایتخت راه مییابد و گلبهار به دانشگاهی در شهر نزدیکشان بسنده میکند ــ شاید همانْ از سرش هم زیاد است! به هر حال، هر دو شادمان اند و خرسند. هر دو سختکوش اند و دانش دوست.
گلشیفته گام به گامْ زیر و زِبَر ساختار جامعه دانشی را فرا میگیرد و درمییابد که چگونه باید در این جامعه اعتبار به دست آوَرَد. او با یاری استادشْ نوشتن نخستین مقاله دانشیاش را آغاز میکند. گلبهار، اما، از این ساز و کارها هیچ نمیداند؛ در فرجام دورهی کارشناسیاش، کم و بیش در مییابد که «مقالهی دانشی» [1، 2] چیست. پس از جست و

آدمسوزی ایرانی: دختری در کوره آجرپزی.
جوی فراوان، نمونهای از آن را در مجلهای کهنه و رنگ پریده در گوشهای از کتابخانه دانشگاهاش مییابد. اما، چه سود؟ او نمیتواند از درونمایهی آنها سر در آوَرَد! زیرا زبان انگلیسی را با شیوهی آموزش و پرورش «آموخته» و ناگزیر بوده تا بدان قناعت کند.
گلشیفته کم کم با دانشگاههای فرنگ آشنا میشود و از چند و چون پذیرفته شدن در آنها آگاهی مییابد. مدارک را گرد میآورد و با پیشینهی خوب خود، رهسپار یکی از برترین دانشگاههای جهان میشود تا دورهی دکتری (PhD) خود را آغاز کند [1، 2]. او میخواهد «فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد.» [*]
«ظاهر آن است که با سابقه حکم ازل / جهد سودی نکند، تن به قضا دردادم…
ور تحمل نکنم جور زمان را، چه کنم / داوری نیست که از وی بستاند دادم
دلام از صحبت شیراز بکلی بگرفت / وقت آنست که پُرسی خبر از بغدادم…
سعدیا، حبّ وطن گرچه حدیثی است صحیح / نتوان مُرد به سختی، که من اینجا زادم»
[سعدی، دیوان اشعار *]
اما گلبهار باید خود را برای گذر از سَدّ کنکوری دیگر آآماده کند. وی با سختیهای فراوان ولی خستگیناپذیر میآموزد و میکاود. اما هیچ از آنچه آن سوی دریاها میگذرد، آگاه نیست. نمیداند که او در دانشگاهی درس میخواند که نزد جهان پیراموناش پشیزی ارزش ندارد و نام آن آشنای هیچ گوشی نیست؛ اگر جایی بیرون از ایران، نام آن را بر زبان بیاوری، شاید با نام کشور لیلیپوتیها (Liliputians)* یا نام خوراکهای ناآشنای گیتی عوضی گرفته شود! نمیداند که سیاستهای آموزشی ایرانی، دانشگاه را «کارگاه تولید انبوه دانشجو» کرده و «به مدرک کارشناسی ارشد (MSc) و دکتریاش (PhD) آب فراوان بسته است*». بی گمان، گناهِ گلبهار این است که «نمیداند».
گلشیفته کارش را خوب انجام میدهد و مقالههایش خوب از آب درمیآیند. گلبهار، اما، هنوز در پی دانستن درونمایهی مقالههای کهنهای است که با سختی گرد آورده است. او مانند شمعی فروزان میسوزد و سرشکاش* بر برگهای پوسیده مقالهها میخشکد. گلبهار افسرده در گوشهای در خود فرو رفته است. گلشیفته، اما، نمونهی «هوش ایرانی» است. این است «عدالت آموزشی ایرانی» [1، 2، 3 ، 4]. که میداند؟ شاید هوشبهرِ (IQ) گلشیفته از گلبهار بیشتر بوده است؟!
اگر میپندارید اینها خیال پردازیهای خوارزمی است و فقط در داستانهای چارلز دیکنز [1، 2] میتوان پیدایشان کرد، بنگرید به [i]، [ii]، [iii]، [iv]، [v]، [vi]، [vii]، [viii]، [ix]، [x]، [xi]، [xii]، [xiii]، [xiv] و [xv]. برای آگاهی بیشتر دربارهی اثرهای جامعه بر موفقیتهای آموزشی دانشآموزان، بنگرید به [xvi].
□
جامعهی دانشی یا ملودرامِ هندی
احتمالاً خوانندهی گرامی چندی از زندگانی گرانبهایش را در سامانهی آموزش و پرورش یا آموزش عالی ایران (سامانهی «از گهواره تا گور») گذرانده و با آن دست و پنجه نرم کرده است. شوربختانه، سامانهی آموزشی ایران از مفهوم کژتابِ «هوش» و دستهبندیهای «هوشْبنیاد» اثر بسیار پذیرفته است. روش بنیادین و دیرین سامانه آموزشی ایران، «نُخبه پروری» (elitism)* است. بنیادِ کارْ، خودآگاه یا ناخودآگاه، این است که از میان این همه دانش آموز (از مرتبهی یک میلیون نفر)، در فرجام باید 10 تا 20 تن را دست چین کرد و با پرورشها و آموزشهای ویژهی این «نوابغ»، چرخ دانش کشور را چرخاند. یعنی بیش از 99 درصد دانش آموزان که «هوش کمتری دارند»، تُفالههای این نظام آموزشی اند و سرانجامِ ایشان چندان مهم نیست. از دید من، دلیل بر پا شدن سازمانهایی چون «سازمان استعدادهای درخشان»، «مدرسههای تیزهوشان»، «بنیان حمایت از نخبگان» و «باشگاه دانشپژوهان جوان» همین است. در نوشتاری دیگر ــ که امیدوارم فرصتی بیابم تا نسخهی پایانی آن را کامل کنم ــ، این پدیده را با نام «غولپنداری علمی» (scientific titanism) بررسی کردهام. این شیوه نگرشی سادهانگارانه و نادرست در دریافت سامانههای اجتماعی پیچیده است که در واقع از راه همکاری و اندرکنش درهمتنیده و همبستهی انسانها پیش میروند (مانند جامعه دانشی). در این نگرش غولپندار، گرایش بدان است که سراسرِ پیشرفت و
دگرگونیهای این سامانههای اجتماعی به کوششهای چند فردِ تکینه* ساده شود تا بدین شیوه، دریافت آن فرایند بسیار پیچیده تا آنجا که میشود، آسان گردد. نمونهی این نگرش، «نگرهی مردان بزرگ»* یا «نگرههای توطئه»* در بررسی تاریخ است. میتوان این نگرهی نادرست را با ماجراهای ملودرامهای* هندی همانند دانست: داستان نبرد پهلوانان نیک و اهریمنان پلید.
بدبختانه، نگرش غولپندارانه در میان دانش آموختگان ایرانی بسیار دیده میشود و همین جا است که ارزش آموزش تاریخ و فلسفه نوی دانش به دانشجویان روشنتر و برجستهتر میگردد. در این نگاه غولپندار، آیزاک نیوتن* با مشاهدهی فروافتادن سیبی از درخت، به قانون گرانش پی میبَرَد و آلبرت اینشتاین* در تنهایی برجِ عاج* خویش، قانون نسبیت را کشف میکند؛ اینها هیچ شگفت آور نیست، زیرا ایشان «نابغه» اند و «هوشبهر بسیار زیادی دارند». در این نگرش، سخنی از همکاریهای دانشی آن دو، و تأثیر پذیری و الهام گیریشان از پژوهشهای دانشمندان دیگر که همزمان یا پیش از ایشان بودهاند، نمیرود. این نشان دهندهی پنداشتی از «دانشمند» است که بیشتر به افسانههای فیلسوفان یونان باستان همانند است تا دانشمندان امروز. روند «یافتن» و «آفرینش» در این نگاه، کاریکاتوروارْ ساده شده است [برای بیشتر دانستن دربارهی فرایند بسیار پیچیدهی نوآوری (innovation)، بنگرید به [xvii] و [xviii]]. برایس دِویت* (1923 – 2004؛ فیزیکدان و برندهی جایزه دیراک 1987 و جایزه اینشتاین 2005) از غول پنداریِ وُلفگانگ پاؤلی* (1900 – 1958؛ فیزیکدان و برندهی نُبل فیزیکِ 1945) داستانی جالب را بازگو کرده است [arXiv:0805.2935v1]: «در نوامبر 1949، هنگامی که میخواستم دورهی پسادکتری (post-doc) خود را در ETHZ یِ سوییس [*] بگذرانم، پاؤلی از من پرسید که میخواهم درباره چه پژوهش کنم. به او گفتم که میکوشم میدان گرانشی را کوانتیده کنم [*]. او ثانیههای بسیاری، حین آن که سرش را تکان میداد، خاموش نشست (رفتاری عصبی که دیگران، مهربانانه، آن را Paulibewegung [: لرزهی پاؤلی]* میخواندند). سرانجام، گفت «این پرسش بسیار مهمی است – اما نیاز به کسی بس باهوش دارد!»» گونهای دیگر از دیدگاه غول پندار در تاریخ نگاری دانش را میتوانید در کتابِ «فیزیکدانان بزرگ» (2001) [*] بینید.
□
نوابیغ
نخبه پروری (elitism)* و غولپنداری علمی در سامانهی آموزشی ایرانی، پیامد تلخ دیگری نیز داشته است: «نوابیغ». انسانهای سرگشتهای که در پندارههای خود، پا را جای پای غولهایِ پنداری، همچون نیوتن، اینشتاین و فیثاغورس و اُیلر، گذاشتهاند و با «نبوغ سرامد خود»، مسألههای دیرگشا یا گشایشناپذیر فیزیک، ریاضی، فلسفه و دین را رَه گشوده اند [نگ. مقالهی نوابیغ]. تولید انبوه نابغه در کشور دانشسوز ایران آغاز شده و چند سالی است که رونق بسیار گرفته است [1، 2]. «حل کننده معمای مدالهای اتمی اینشتاین»[*]، «کاشف فرمول اعداد اول»[1، 2]، «تثلیثگر زاویه»[*]، «اثباتگر حدس گلدباخ و قضیه فرما»[*]، «کاشف حقیقت عدد پی (3.15)» [1، 2]، «مخترع موتور بدون سوخت و قطارهای بدون موتور»[*]، «مخترع هواپیمای مافوق صوت بدون سرنشین»[*]، «مخترع سامانه سوخت ترکیبی آبی»[*]، «بزرگ مخترع شیمی و اثباتگر برتری دانش ایرانی»[*]، «مخترع رایانهی ملی (کلونایزر)»[*]، «مخترع انتقال برق بیسیم»[*]، «مخترع نرمافزار سترگِ CSharifi» [1، 2]، «کاشفان فروتن ریزپردازنده (microprocessor)»[*]، «سازندگان بیرقیب سوپرکامپیوتر ایرانی»[*]، «پدر علم نوين هوش مصنوعي»[*] و «نابغه سه سالهی نجوم»[*] نمونههایی از ایشان اند. یکی از ایشان «در مراسم سخنراني دفاعيه مرحله فينال مسابقات جام جهاني کامپيوتر 2008، از ادامه سخنراني خود به به زبان انگليسي امتناع نمود و سطح علمي کشور ايران را در سطحي دانست که ديگر لزومي به ارایه دستاوردهاي ايران به زبان انگليسي نخواهد بود و وقت آن رسيده که دانشمندان جهان يادگيري زبان فارسي را نيز تجربه نمايند.» [*]
□
در فرجام، این سامانهي دانش ایرانی، سرگشته به کجا میرود؟ بی گمان، نهال نوپای دانش ایرانی با این سیهباد دانشسوزِ نابغه پروری و بیعدالتی آیندهی بس تلخی خواهد داشت. هرگز این گونه نبوده است که دانش (یا بخش هنگفت آن) را چند نفر «نابغه» پدید آورده باشند ــ گر چه شوربختانه این پندار بسیار فراگیر است چنان که در «نقشه جامع علمی کشور» [*] هم دیده میشود. این پندارهی نادرست حس نیاز برای همکاری، سخت کوشی بلندمدت و خطاپذیری را از میان میبرد. همین دیدگاه سبب میشود که روزی بامدادان از خواب برخیزیم و ناگه، بشنویم که «دانشمندان جوان ایرانی به قلههای علم دست یافته اند» [1، 2، 3، 4، 5، 6، 7]. اینها همه، باد به پیمانه پیمودن است*. ای کاش زودتر از این خوابهای طلایی برخیزیم و از نو چاره بیندیشیم. دانش امروز بر شالوده کوششهای سخت هزاران دانش پژوه شناخته شده یا ناشناخته پدید آمده است؛ راه میانبری برای دستیابی به دانش در دست نیست.
«بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ / در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
حافظ، گرت ز پند حکیمان ملالت است / کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد» [حافظ، غزلیات *]
خدا را، ما را به «نابغهها» نیازی نیست. ما به خیزشی همگانی برای پیشبرد واقعی دانش نیازمندیم. دست در دست یکدیگر بکوشید و بشتابید و هرگز از شکستها نهراسید.
■
خوارزم چشم به راه دیدگاههای پُراَرج شما دوستان است. بهتر آن است که دیدگاههایتان را به فارسی بنویسید [برای راهنمایی درباره فارسی نوشتن، به این نشانی بنگرید].
[i] «300 هزار دختر محروم بازمانده از تحصیل در روستاهای کشور شناسایی شد»، بازیاب، 2/8/1387 [*].
[ii] «نرگس براي عكاس نميخندد»، فارس، 12/9/1386 [*].
[iii] «گزارش تصویری دانش آموزان سوخته در کلاس درس»، آموزش نیوز، 12/8/1386 [*].
[iv] «دانش آموزان مدارس شبانه روزی از حداقل امکانات محرومند»، مهر، 12/10/1385 [*].
[v] «کوره آجرپزی»، گزارش تصویری خبرگزاری فارس، 6/5/1387 [*].
[vi] «آلودگی؛ تنها رهاورد کورههای آجرپزی برای مردم یزد»، مهر، 24/10/1387 [*].
[vii] «گزارشی از شرایط کار و زیست کارگران کورههای آجر پزی ارومیه»، اتحادیه آزاد کارگران ایران، 14/6/1387 [*].
[viii] «قربانگاه حرمت انسان : نگاهي به وضع اسفبار كوره هاي آجرپزي مرند»، مرند آنلاین، 30/7/1386 [*].
[ix] «درس خواندن ما و درس خواندن پولدارها»، ابتکار، 14/9/1386 [*].
[x] «دست های زخمی در مصاف خاك و خشت»، آفتاب، 19/5/1384 [*].
[xi] «وضعیت کودکان ایران در روز جهانی کودک»، رادیو زمانه، 17/7/1387 [*].
[xii] «زاغهنشینهای بندرعباس»، رادیو زمانه، 10/12/1387 [*].
[xiii] «کودکان کار»، رادیو زمانه، 9/12/1387 [*].
[xiv] «كودكان، قربانیان بهره كشی در بازار كار»، سینا، 22/3/1383 [*].
[xv] «کودک فال فروشی که از سرما به داخل یک کارتن مقوایی پناه برد»، بازتاب آنلاین، 30/10/1387 [*].
[xvi] شرکاوی، م.، «درآمدی بر جامعهشناسی آموزش و پرورش»، ترجمهی پوینده، م. ج.، انتشارت نقش جهان، 1379 [*].
[xvii] Shavinina, L. V. (2003), «The international handbook on innovation», Elsevier. [*]
[xviii] Fagerberg, J., Mowery, D. C., and Nelson, R. R. (2006), «The Oxford handbook of innovation», Oxford University Press. [*]





من از «نخبه پروری» (elitism) چنین معنایی در سر دارم؛ فرقی نمیکند در کدام گوشه جهان باشد:
Elitism is the belief or attitude that those individuals who are considered members of the elite—a select group of people with outstanding personal abilities, intellect, wealth, specialized training or experience, or other distinctive attributes—are those whose views on a matter are to be taken the most seriously or carry the most weight; whose views and/or actions are most likely to be constructive to society as a whole; or whose extraordinary skills, abilities or wisdom render them especially fit to govern. Alternatively, the term elitism may be used to describe a situation in which power is concentrated in the hands of the elite. Those opposed to elitism are considered supporters of anti-elitism, populism or the political theory of pluralism. Elite theory is the sociological or political science analysis of elite influence in society – elite theorists regard pluralism as a utopian ideal.
Elitism may also refer to situations in which an elite individual assumes special privileges and responsibilities in the hope that this arrangement will benefit humanity or themselves. … . The term elitism is also sometimes used to denote situations in which a group of people claiming to possess high abilities or simply an in-group or cadre grant themselves extra privileges at the expense of others. This form of elitism may be described as discrimination.
سلام جناب خوارزم
مطلب خوبیست و بطور کلی با آن موافقم اما میخواستم نکتهای عرض کنم.
بنظرم مثالهای که برای الیتیسم یا نخبهگرای زده بودید کمی با مفهوم نخبه گری در مثلا آمریکا فرق میکند بنظرم مثلها بیشتر در مورد عقده علمی در کشور و اینکه کشور با وجود اینکه زیر ساختهای علمی تکمیل نشده ژست کشورهای پیشرفت را در میآوریم اما حتا بنظر آمریکا هم به شکلی نخبه گرا هست ولی هیچ وقت شاهد اظهارات عجیب به شکل ایران نیستیم
سلام؛ سال نو (1388 خورشیدی) فرخنده و شاد باد.
مشکل در اینجا هم هست که هنوز، علت بینوایی دانشی خود را درست نمیشناسیم یا با سر کردن زیر برف، خودمان را فریب میدهیم و در خواب و پندار، خود را «هُمای دانش» جهان و در پرواز بر فراز قلههای دانش میبینیم. نخست باید بپذیریم که تهیدست ایم. سپس، به چاره جویی باید برخاست.
شیوههای آموزشی- پژوهشی ایرانی بسیار کهنه و پوسیده شده و دیگر توانی برای پیش رفتن ندارد. پژوهش ژرف برای رسیدن به شیوههای نو بایسته است و اندیشههایی ژرفکاو.
0th of all:
Happy new year!
1st of all:
Thnx, it was a very nice piece of work (The paradox I mean). It was the same thing I was thinking. Your writing style effectively reveal the idea. So many thnx again.
2nd:
We all almost know what’s going on in this education system, but the problem is nobody starts working to improve it. It seems that all of the hopes are already dead! Is there any practical solution for this system?
Best wishes